در محضر نور

یادداشت‌هایی از درس تفسیر قرآن حجت الاسلام والمسلمین قاسمیان

 
سوره توبه. جلسه ششم. (28 ابان 88)
نویسنده : ضحی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸
 

بسم الله الرحمن الرحیم

أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَّکَثُواْ أَیْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَؤُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن کُنتُم مُّؤُمِنِینَ (13)‏ قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَیُخْزِهِمْ وَیَنصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَیَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُّؤْمِنِینَ (14) وَیُذْهِبْ غَیْظَ قُلُوبِهِمْ وَیَتُوبُ اللّهُ عَلَى مَن یَشَاءُ وَاللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (15) أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تُتْرَکُواْ وَلَمَّا یَعْلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جَاهَدُواْ مِنکُمْ وَلَمْ یَتَّخِذُواْ مِن دُونِ اللّهِ وَلاَ رَسُولِهِ وَلاَ الْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَةً وَاللّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (16) مَا کَانَ لِلْمُشْرِکِینَ أَن یَعْمُرُواْ مَسَاجِدَ الله شَاهِدِینَ عَلَى أَنفُسِهِمْ بِالْکُفْرِ أُوْلَئِکَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ وَفِی النَّارِ هُمْ خَالِدُونَ (17) إِنَّمَا یَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلاَةَ وَآتَى الزَّکَاةَ وَلَمْ یَخْشَ إِلاَّ اللّهَ فَعَسَى أُوْلَـئِکَ أَن یَکُونُواْ مِنَ الْمُهْتَدِینَ (18) أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِی سَبِیلِ اللّهِ لاَ یَسْتَوُونَ عِندَ اللّهِ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ(19)

مطالبی باقی ماند از بحث گذشته که خوب است با هم دقتی کنیم. در آیه 13 که توجه کنید:أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَّکَثُواْ أَیْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَؤُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ. این آیه را توضیح دادیم ولی چند نکته اینجا هست که قابل تأمل و دقت است. می فرماید چرا نمی جنگید با کسانی که نکث ایمان کردند و کمر همت بستند که پیامبر را از مکه اخراج کند و آن ها بودند که غائله را شروع کردند. عرض شد که این مهم است که جریانات را چه گروهی شروع کند. شروع کننده کیست؟ اما نکته دیگر این است که توی بحث و هموا باخراج الرسول. تنها گزارشی که ما راجع به هجرت از مکه به مدینه داریم این آیه نیست. بیاورید آیات ابتدایی انفال را. آیه ۵.


مؤمنان حقیقی

ما دو تا تعبیر اولئک هم المؤمنون حقّاً داریم توی قرآن که هر دو هم در سوره مبارکه انفال است. توصییف مؤمنان حقیقی است، یکی در ابتدا و دیگری در انتهای سوره انفال. یا بیاد بگوییم آیات انتهایی مفسر آیات ابتدایی است یا باید همان تفکیکی که بین تقواهای فردی و تقواهای اجتماعی می گذاشتیم، اینجا هم قائل شویم. در تبیین مؤمن حقیقی هم وظایف فردی و مختصات فردی و هم مختصات سیاسی اجتماعی، خودش را نشان می دهد. چون مدل معرفی فرق دارد. در آیات ابتدایی مؤمن حقیقی را کسی معرفی می کند که  إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ که از همان تیپ ایمان های فردی ست. تا اینکه می آییم توی آیات پایانی انفال، که مؤمنان حقیقی آنجا وَالَّذِینَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَالَّذِینَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُولَـئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَّهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌا و هاجروا. آنجا مؤمنین حقیقی را این طوری تعریف می کند. حالا بگذریم.

مکر الهی

 تا اینجا که کما اخرجک ربک من بیتک بالحق و ان فریقا من المؤمنین لکارهون. اولا که اینجا می فرماید خدا به حق تو را از مکه اخراج کرد. در آیات توبه می خوانیم :و هموا باخراج الرسول. آنها (مشرکان) همت کردند برای اخراج رسول از مکه. اجمالاً یک جا، اخراج رسول به خدا نسبت داده شده و جای دیگر به مشرکان. این قاعده ای است که هر کس اگر مکری بکند این مکر در چنبر مکر الهی قرار می گیرد. کسی اگر مکر کند مواجه می شود با خیر الماکرین و خودش در زمین خدا بازی می کند! او دارد کارش را انجام می دهد و می خواهد پیامبر را اخراج کند ولی نمی داند خودِ این مکر دارد در چنبر مکر الهی اتفاق می افتد. از این دست آیات فراوان در قرآن داریم. که خود مکر کننده آلت دست خداست و این اقتضای نظام تک قطبی و توحیدیِ عالم است. آیه 30 همین سوره انفال را دقت بفرمایید: و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکرالله و الله خیر الماکرین. این مکرشان در چنبر مکر الهی قرار گرفت و بستر بزرگ ترین هجرت تاریخ اسلام را فراهم آورد و زمینه تأسیس حکومت اسلامی فراهم شد. یعنی اشخاص دارند کار خودشان را می کنند اما نمی دانند که خودشان مهره خدا هستند! حتی آیات مربوط به شیطان را دقت بفرمایید می بینید که شیطان شدن فرد دست خودش هست اما وقتی شیطان شد دیگر می شود مهره خدا! وقتی شد شیاطین الانس خودش می شود رسول الهی. داریم الم تر انا ارسلنا الشیاطین علی الکافرین تؤزهم ازا. آیا شما نمی بینید که من دارم ارسال می کنم شیاطین را..؟ این مهره من است. ببینید هیچ حادثه ای معطل نیست در عالم! چه رسد به آدم. او می شود رسول الهی برای فریب دادن یک عده و برای مؤمنین هم نتیجه عکس دارد. و اذا مسّهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرین. که در جبهه جهاد اکبر همین شیطان باعث می شود چشم مؤمنان باز بشود. لذا به مشرکین نسبت می دهد اخراج رسول را چون این اقتضای نظام توحیدی در قرآن است. شما این طور برخورد نکنید که نظام انگار یک نظام ثنوی است. همین تصور این که ما از یک طرف خدا را داریم و از طرف دیگر شیطان را در مقابل خدا. شیطان در مقابل خدا نیست. اصلاً خدا مقابل ندارد. او (شیطان) هم خودش عنصری از عناصر الهی است که دارد با اختیار خودش توی جهان کار می کند. اما در چنبر الهی است.  لذا اگر می بینید بعضی از رفتارها هم به خدا و هم به غیر خدا یا مشرکان یا شیطان نسبت داده می شود با این تفسیر است. مثلاً هم داریم که شیطان مهلت می دهد ان الذین ارتدوا علی ادبارهم من بعد ما تبین لهم الهدی الشیطان سول لهم و املی لهم. و هم داریم انما نملی لهم لیزدادوا اثماً...ما مهلت می دهیم به کافران. یعنی خدا سنت املاء را هم به خودش و هم به شیطان نسبت می دهد.
پس در این آیات هم از یک طرف اخراج رسول را به عنوان فعل حق داریم و به حق. از طرفی فعل مشرکان و باطل. یعنی آن جا زمینه قتل رسول را فراهم می کردند با اخراج ایشان. و از طرفی زمینه پربرکت ترین هجرت و تأسیس حکومت اسلامی فراهم می شود. لذا این که می گویند نیت مهم است نه عمل در اینجا هم تجلی می یابد. ممکن است خیلی ها با نیتِ سوء، کاری بکنند که نتیجه اش خیر بشود. این ارزشی ندارد. نتیجه، خیر شده با مکر الهی خیر شده است. شهادت امام حسین(ع) مگر نتیجه اش خیر نشد در کل پروسه عالم؟ این نه به خاطر کار آن ها بود. خدا این طور خداست.

اهمیت نیت های درونی
در تاریخ اسلام هم حوادثی پیش آمده که صرفاً نیت بوده و هیچ عملی هم اتفاق نیفتاده است. اما به شدت مورد تشویق قرآن واقع شده است. حالا که بحث به اینجا رسید حیف است نبینیم این آیات را؛ سوره مبارکه فتح، آیه ١٨. این عباراتِ همان صلح حدیبیه و بیعت الرّضوان است. که با استناد به همین آیه به بیعت الرّضوان معروف شده است. اینها به قصد حجّ آمدند به سمت مکه و با آرایش حج به سمت مکه آمدند. حضرت رسول، پیشاپیش عثمان را به دلیل این که فامیل ابوسفیان بود فرستاد برای این که با ابوسفیان برای حج مذاکره ای کند که آخرش هم این حج اتفاق نیفتاد. اینها عثمان را دستگیر کردند و خبر به حضرت رسول رسید. حضرت اینها را زیر درختی جمع کردند که بیایید با هم هم پیمان شویم که برویم با آنها بجنگیم. حالا با آرایش حج نه با ساز و برگ جنگی. اینها پیمان بستند با حضرت. ایمان ها را ببینید چه ایمان هایی بوده! لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً. خبر این بیعت به مشرکان می رسد و آن ها عثمان را آزاد می کنند و جنگی هم اتفاق نمی افتد. تا می رسد به صلح حدیبیه و بعد هم فتح مکه. که حضرت هم دیگر حج تمتع نمی روند در این سال ها تا همان حجّه الوداع، حجّه التّمام، حجّه الکمال، حجّه الاسلام. حج آخری که در سال دهم انجام می شود و ماجرای غدیر. خلاصه اینکه قرآن تعریف و تمجید می کند از این بیعت با آن که عمل و جهادی هم اتفاق نمی افتد.فعلم ما فی قلوبهم خدا می دانست توی دل اینها چه خبر است. فانزل السکینه علیهم به خاطر همین آرامش را بر دلهای آنها نازل کرد و اثابهم فتحا قریبا و به این ها یک فتح نزدیک داد. بعضی ها گفته اند این فتح خیبر است، یا  فتح مکه است. ولی این فتح صلح حدیبیه است! چون صلح حدیبیه خودش یک فتح بود! و لزومی ندارد بگردیم که این فتح مکه است یا خیبر. این همان صلح حدیبیه است. در روایات داریم ما کان برکه اعظم من حدیبیه؛ از حدیبیه چیزی پربرکت نداریم در تاریخ اسلام. اینها می شود ارزش نیت.
جای دیگری که باز هم می شود مرور کرد همین معنا را آیه ١٧٢ آل عمران است. این هم مال بعد از احد است. بعد احد غزوه ای اتفاق افتاده به نام حمراءالاسد. آدم تاریخ قرآن را وقتی می خواند لذت می برد از این جریان ها. بعد احد سپاه اسلام شکست خورد با آن وقایعی که اتفاق افتاد. مشرکان پیش خودشان فکر کردند که می توانستیم بزنیم مابقی اینها را هم لت و پار کنیم که همه چیز تمام بشود. در حالیکه این طور نبود. -ما اتفاقا دیروز هم خدمت رهبر بودیم این را گفتیم و ایشان هم خیلی خوششان آمد از این تعبیر- یک اسلامِ زاپاس را پیامبر توی حبشه نگه داشته بودند. در جریان حبشه به مدیریت جعفر ابن ابیطالب، پیامبر یک اسلامِ زاپاس نگه داشته بودن با روحیات سال ۵٧ !!! واقعاً همین بود!!! رهبری می گفتند این تعبیر تعبیر جالبی بود. حوادث متعددی پیش آمد در مکه و مدینه و پیامبر اینها را نگفتند که برگردید. تا بعد از فتح خیبر که آمدند. این جعفر بن ابیطالب حقیقتاً شخصیت برجسته ای است. این خانواده ابوطالب، خیلی خانواده پربرکتی هستند. از این طرف علی بن ابیطالب و جعفربن ابیطالب، از آن طرف عقیل و مسلم بن عقیل و ...این فرستادن و نگه داشتن اینها در حبشه، حرکت زیرکانه پیامبر است.اینها در حبشه به مدیریت جعفر،  به قدری تنور اسلام را داغ نگه می دارند با حضور و تبلیغاتشان که با یک نامه پیامبر، نجاشی مسلمان می شود. جعفر دو روز بعد فتح خیبر بر می گردد. و عبارت عجیبی آمده اینجا که: فوثب رسول الله الیه پیامبر می دوند سمت جعفر و در آغوش می گیرند جعفر را و می فرمایند نمی دانم به کدام خبر باید خوشحال تر باشم؟ اَ بقدوم جعفر او فتح خیبر؟ به آمدن و دیدن جعفر خوشحال تر باشم یا به فتح خیبر؟! خیبر با همه آن دستاوردهاش که یهود را زمینگیر می کند در مدینه را پیامبر معادل می دانند با آمدن و دیدن جعفر. این را هم من به شما هدیه بدهم که دیروز آقا (رهبری) به ما هدیه دادند. بعد اینکه من این جریانات را عرض کردم خدمت رهبری، ایشان فرمودند و روایت را هم خیلی دقیق به عربی خواندند و یک واو هم جا نیانداختند. روایت اینکه:  همان وقت و همان ساعت پیامبر به جعفر فرمودند: یا جعفر! الا اعطیک؟ الا امنحک؟ الا اهبوک؟ نمی خواهی یک چیزی ببخشم به تو؟ هدیه ای بدهم به تو؟ مردم همه گردن کشیدند ببینند پیامبر حتماً طلا و نقره ای می خواهد به جعفر بدهد. که پیامبر اینجا همان نماز جعفر را تعلیم فرمودند به ایشان به عنوان هدیه. که خیلی برکت و ثواب ذکر شده برای این نماز جعفر که اگر کسی هر جمعه بخواند... بیست دقیقه هم بیشتر طول نمی کشد! سندش تهذیب ج ٣ ص ٣٨۶

خلاصه اینکه مشرکان شروع کردند به برگشتن برای جنگ مجدد که ریشه اسلام را بکنند. آن هم بعد از احد و خسارات و جراحاتی که به لشکر اسلام وارد شده بود. پیامبر جمع کردند همه را و فرمودند حتی مجروح ها هم بیایند! پیغمبر خیلی عجیب بعض جاها سفت می ایستادند و پافشاری می کردند. الذین استجابوا لله و للرسول من بعد ما اصابهم القرح بعد از اینکه جراحت رسیده بود الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ . داستان این بود. یک مشرکی از مدینه داشت می آمد سمت مکه. دید مؤمنان با آن حال نزار دارند می روند برای جنگ. حس انسانی اش گل کرد! و آمد سپاه ابوسفیان را دید و به دروغ گفت نمی دانی چه سپاهی جمع شده برای مقابله با شما! آن ها هم از طرفی به دروغ پیام بردند برای مؤمنان که از این طرف هم لشکر عظیمی دارد برای جنگ با شما می آید.فزادهم ایمانا اینها با شنیدن این خبر اتفاقا ایمانشان زیاد شد و گفتند: حسبنا الله و نعم الوکیل. در حالی که مشرکان از ترس همان دروغ اول، عقب نشینی و فرار کرده بودند. اینها سه روز می مانند در همان محل و جنگی هم اتفاق نمی افتد. اما همین که بعد ما اصابهم القرح، با آن وضع جراحات دعوت خدا و رسول را اجابت کرده بودند مورد تمجید قرآن واقع می شوند. اینها نان نیت شان را خوردند. فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ لَّمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُواْ رِضْوَانَ اللّهِ وَاللّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ.

امامان کفر
نکته دیگری که در همین آیه ١٢ هست  که فقاتلوا  ائمه الکفر انهم لا ایمان لهم. این شرط در زمان پیامبر احراز نشد و مصداق پیدا نکرد این آیه. لذا اصلاً کار به مقاتله نکشید. اولین جایی که مصداق پیدا کرد و شرایط عمل به این آیه پیش آمد، جنگ جمل بود. لذا این که این آیه در زمان پیامبر مصداق پیدا نکرد دلیل نمی شود که مصداق نداشت. ممکن است آیات در زمان های بعد از پیامبر مصداق پیدا کنند. در جمل، که قبلاً هم عرض شد، امیرمؤمنان به استناد همین آیه با طلحه و زبیر و عایشه می جنگند. بیعتی تنکث و بیعت غیری لا تنکث. می فرماید چه طور شما بیعت دیگران را نشکستید اما بیعت من را می شکنید؟ مگر من چه کردم با شما؟ توی مسائل اقتصادی بد عمل کردم؟ گفتند: نه! در تقسیم بیت المال اشتباه کردم؟ گفتند: نه! به بچه هام چیزی به ناحق دادم بخورند؟ گفتند :نه! در قضاوتم اشتباه کردم؟ نه!. پس چرا بیعت من را شکستید؟. بعد هم برگشتند به اصحابشان فرمودند همین آیه را: فقاتلوا ائمه الکفر انّهم لا اَیمان لهم. خیلی عجیب است این تطبیق. یعنی از همین عایشه و طلحه و زبیر به عنوان ائمه الکفر یاد کردند. به عنوان امامان کفر! کسانی که در مقابل حکومت اسلامی ایستاده اند و همه چیز را هم می دانند راجع به حضرت امیر(ع) و با این حال ایستاده اند مقابل نظام! اینها ائمه کفر هستند. حتی در مورد ماجرای غدیر هم آن سه نفر همه چیز را می دانستند. از احتجاجات حضرت صدیقه طاهره همین بود که مگر پیامبر برای کسی هم عذری باقی گذاشت بعد از غدیر؟ لاحدِ عذراً؟...که توی آن گرما نگه داشت اینها را سر چارراه آفریقایی ها و مصری ها و کوفی ها و مدنی ها و... و آن عبارات بلند را فرمودند. آن وقت بعد از سقیفه(آنها)  به حضرت امیر گفتند خب شما زودتر می آمدی!!! ببینید حماقت را! زودتر می آمدی و در سقیفه شرکت می کردی! اینها غدیر را با همه عظمتش نادیده گرفتند و بعد سقیفه را بهانه کردند. پس اینها هم با همین تطبیق، ائمه کفر هستد. با همین استدلال. منتها آن موقع حضرت امیر شرایط عمل به آیه را نداشتند. و این ماند تا جنگ جمل که کار می افتد دست حضرت امیر و حضرت عمل می کنند به این آیه. 

امتحان
آیه ١١که فان تابوا و اقاموا الصلوه و اتوا الزکوه. این که اینها چنان چه توبه کردند، که توبه از شرک کردن هم مشخصاتی می خواهد و باید امتحان بشود. که صرفاً ابراز شهادتین کنند کافی نیست. به هر جهت اینها یک ظواهری از ظواهر ایمان را باید لحاظ کنند. باید مسجد بروند و بیایند اقاموالصلوه و از جیبشان هزینه کنند برای نظام اتوا الزکوه. نه اینکه این همین طوری یک گوشه ای باشد و کاری به نظام اسلامی نداشته باشد. باید هزینه بپردازد که معلوم بشود واقعاً از شرکش توبه کرده است یا نه. لذا این آیه غیر این که دو تا از ارکان دین را دارد معرفی می کند نوعی توجه به امتحان کردن و دقت داشتن جامعه اسلامی نسبت به این گروه های مشرک هم هست. که نکند اینها بخواهند در سایه اسم مسلمانی به اینها ضربه بزنند. 
مثالش در سوره ممتحنه آیه ١٠ هست که : یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا جَاءکُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اگر زنان مؤمن مهاجرت کردند از مدینه به سوی شما امتحانشان کنید. اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْکُفَّارِ.اگر مطمئن شدید که ایمان آورده اند دیگر اینها را به سمت مشرکان بر نگردانید. بعد از صلح حدیبیه مردهای مؤمن اجازه هجرت نداشتند ولی زنان می توانستند بیایند و بمانند. مشرکان هم حق تعدی به مؤمنان مکه نداشتند. این یعنی پایگاه زدن توی مکّه. و این هم جزء مفاد صلح حدیبیه بود. ببینید پیامبر چه زیرکانه قراردادهایی می بندد که آدم بعد از ١۴٠٠ سال از زیرکی و حکمت آن به شگفت می آید. اینجاست که ما کان برکه اعظم من حدیبیه. آیه ١٢ همین سوره ممتحنه هم نوع امتحان را مشخص می کند. تا آنجا که ولایعصینک فی معروف. حرف تو را هم در معروف عصیان نکنند. البته پیامبر حرف غیر معروف که ندارند ولی این حجتی سست برای همه حکّام اسلامی.


 
comment نظرات ()